اسبی جوان و دونده که به خیش بستند
تا گرسنگی آدمها را شخم بزند
رویای من ...
جای خوبی بدنیا نیامده بود....
اسبی جوان و دونده که به خیش بستند
تا گرسنگی آدمها را شخم بزند
رویای من ...
جای خوبی بدنیا نیامده بود....
تو شعر مخیلی
قافیه هایت را من می سازم
تو ردیف باش.
| خــرافه های مردم دنیا در مــورد خوش شانـسی |
|
یکی از خرافات مردم اروپا و آمریکا در زمینه خوش شانسی و اقبال در سال جدید است. آنها نیز همچون ما در جشن سال نوی خود به مسایلی فکر می کنند که نسل به نسل تکرار شده است. به طور مثال، ما اعتقاد داریم اولین عیدی که از فردی می گیریم تعیین کننده وضع مالی ما در سال آینده خواهد بود. به خوب یا بد بودن دست طرف اعتقاد داریم. مردم دیگر نقاط جهان هم خرافه های خاص خود را دارند، از شکستن ظرف گرفته تا پریدن از روی موج دریا مواردی هستند که فکر می کنند باعث اقبال در سال جدید خواهد شد.
هر چه بشقاب های بیشتری در مقابل خانه شما شکسته شود نشان دهنده این است دوستان بیشتری دارید. دانمارکی ها رسم دیگری هم دارند. اینکه روی صندلی بایستند و نیمه شب پایین بپرند تا ارواح خبیثه و شیطانی را از خانه و زندگی خود دور کنند و با شانس بیشتری وارد سال جدید شوند.
تعیین کننده شانس و موفقیت شما در سال جدید خواهد بود. امروز این رسم را جشن می گیرند و به آن "اولین قدم" می گویند. آنها به بازدید یکدیگر می روند و غذا، خوراکی یا هدایای کوچکی برای یکدیگر می برند تا سال آینده را با شادی و خوش اقبالی آغاز کنند. در خیابان ها رژه می روند و توپ های آتشین به تیر و دیوارهای پرتاب می کنند تا روح شیطان را بسوزانند تا با آنها وارد سال جدید نشود.
تا به رسم ۱۲ ماه سال، برکت و شادابی بر زندگی آنها جاری باشد.
پس از نیمه شب به دریا می روند و از روی ۷ موج دریا یا اقیانوس می پرند و در هر مرتبه، آرزوی خود برای سال آینده را بیان می کنند. اعتقاد دارند با این کار رویاهای آنها محقق خواهد شد.
آن کاغذ را با شمع می سوزانند و خاکستر آن را داخل لیوان شامپاین خود می ریزند و می نوشند. با این کار اعتقاد دارند آرزوهایشان برآورده خواهد شد.
آنها سرب را در یک قاشق غذاخوری روی شعله مستقیم آتش ذوب می کنند و آن را داخل سطلی پر از آب می ریزند. وقتی فلز سرد شد و شکل گرفت، آن را خارج می کنند و شکل آن را به شانس و اقبال سال آینده خود تشبیه می کنند. شکل قلب یا حلقه نشان دهنده ازدواج هستند. شکل گوسفند نشان دهنده سفر و توپ یا دایره نشانه خوش شانسی است.
یک سکه، منجوق، خنزرپنزر ارزان داخل خمیر آن قرار می دهند. هنگامی که ساعت ۱۲ شب شد، کیک را برش و تکه ای از آن را به هر نفر می دهند. فردی که سکه یا منجوق را پیدا کند، در سال آینده از بقیه خوش شانس تر خواهد بود.
به همین دلیل، فیلیپینی ها در سال نو میز را با انواع خوراکی ها و میوه های گرد تزئین می کنند.
در ژاپن مردم سال نوی خود را با خوردن سوپ نودل سوبا (نودلی که از آرد گندم سیاه تهیه می شود) آغاز می کنند. بلند بودن رشته ها نودل نمادی از بلندی زندگی و رونق و روزبهی است. ژاپنی ها اعتقاد دارند باید نودل را از ابتدا تا انتها هورت بکشند و هرگز آن را نجوند یا با دندان نصف نکنند. |
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حالا که مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب مرا برده و از من اثری نیست
بگذار که درها همگی بسته بمانند
وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست . . .

گل در آن باید کاشت
ور نکاری ،گل من
علف هرز در آن می روید
زحمت کاشتن یک گل سرخ
کمتر از زحمت برداشتن
هرزگی آن علف است .
بی تو دل داغونه....
یکی باید باشه....
تورو برگردونه....
گم و گورم دورم....
سوت و کورم خستم....
بس که پای پلکمو به دل در بستم....
پشت سر ویروونه.............
رو به رو دیواره
داره از ابر سیاه درد سر می باره...
قدم مي زنم اين فراموشي رو !
ورق خورده
دفتر چه ي كوچه ها
من و تو ، تو و من ، رسيدن به ما ...
اگه شب ، شب سرد تكراريه
هنوز عطر دستاي تو جاريه
دل بي طپش ردتو ازبره
نگاه كن منو تا كجا مي بره !
بتاب از تو
پلك تر پنجره !
بخون از سكوت پس حنجره !
بيا تا
نلرزه قدم هاي عشق !
نذار بشكنه مرد تنهاي عشق !
ببر شب رو
از شهر دلواپسي !
بگو از كدوم كوچه سر مي رسي ؟
تو پيچ كدوم
واژه پيدات كنم ؟
بگو تو كدوم خواب تماشات كنم ؟
ای جماعت!چطوره حالاتتون؟
قربون اون فهم و کمالاتتون
گردنتون پیش کسی خم نشه
ازسربنده،سایه تون کم نشه
رازونیازو بندگی تون درست
حساب کتاب زندگی تون درست
باز،یه هوا دلم گرفته امروز
جون شما،دلم گرفته امروز
راست وحسینی ش،نمی دونم چرا
بینی و بینی ش، نمی دونم چرا
فرقی نداره دیگه شهرو روستا
حال نمی دن مثل قدیما ،دوستا
شاپرک ها به نیش مجهز شدن
غریب گز ها هم آشنا گز شدن
لی لی و گرگم به هوا،دریغا
قایم باشگ تو گوچه ها دریغا
رمق نمونده تابریم صبح زود
پیاده تا امام زاده داوود
بی حرمتی با معرفت در افتاد
یه باره نسل لوطی هاور افتاد
توی تنور خ.نه ها کلوچه
بوی پیاز داغ توی کوچه
چطور شد؟تموم شد،کجارفت؟
مثل پرنده پرزد و هوا رفت
بازم همون دوره ی بی سواتی
قربو ن اون حرفای عشق لاتی
قربون اون((مخلصم و فداتم))
قربون اون((من خاک زیر پاتم))
قربون اون حافظ روی تاقچه
قربون حسن یوسف تو باغچه
قربون مردمی که مردم بودن
اهل صفا،اهل تبسم بودن
قربون دوره ای که خوش بینی بود
تار سبیل ها چک تضمینی بود
مردای ناب و اهل دل نداره
شهری که بوی کاهگل نداره
بوی خوش کباب و نون سنگک
عطر اقاقیا و یاس وپیچک
بوی گلاب و بوی دود اسفند
چمع قشنگ اشک شوق و لبخند
بوی خیار تازه،توب ایوون
توی سفره ای پر پنیر وریحون
بوی سلام گرم مرد خونه
تو ح.ض خونه رقص هندوونه
قدم زدن تومرز خواب ورویا
خدا،خدا،خدا،خدا،خدایا!
ای جماعت چطوره احوالتون؟
چی مونده از صفای پارسالتون؟
چونه هاتون چرا خوش آب و رنگ نیست
چی شده؟خنده تون چرا قشنگ نیست؟
حرفای گریه دار نمی پسندین؟
می خواین یه جوک بگم کمی بخندین؟
گذشت دوره ای گه ما یکی بود
خدا و عشق آدما یکی بود
نامه مجنون به حضور لیلی
می رسه اینترنتی و ایمیلی!
شیرین می ره می شینه پیش فرهاد
روی چمن تو پارک بهجت آباد
تو کوچه،غوغا می کنند و دعوا
چهار تایوسف سر یک زلیخا!
نگاه عاشقانه بی فروغه
اگر می گن: ((عاشقتم))،دروغه
تو کوچه های غربی صناعت
عشقو گرفتن از شما جماعت
تو قلب هیشکی عشق بی ریا نیست
حجبو حیا تو چشم آدما نیست
کشته دلبرند وارتباطش
فقط برای برخی از نکاتش!
پرنده پر،کلاغه پر،صفاپر
صداقت از وجود آدما پر
زدم تو خالتون دوباره آخ جان!
حسابی حالتون گرفته شد،هان؟!
شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شکل ماهه هرچی مرده
قربون اون مردای دل شکسته
قربون اون دستای پینه بسته
مردای ده،مردای کاه و گندم
مردای ده مردای خان هشتم
مردای پشت کوه،مثل خورشید
تو دلشون هزارتا جام جمشید
مردای سوخته زیر هرم آفتاب
مردای ناب و کم نظیر و کمیاب
کیسه چپق ها به پر شالشون
لشکر بچه ها به دنبالشون
دبیل وکلنگشون همیشه براق
قلیونشون به راه،دماغشون چاغ
صبح سحر پا می شن از رختخواب
یکسره رو پان تا غروب آفتاب
چارتای رستمن به قدو قامت
هیکلشون توپ،تنشون سلامت
کلامشون دعا، دعاشون روا
سلام ونون وعشقشون بی ریا
مردای نازدار،مرد شهرن
با خودشون هم این قبیله قهرن
مردای اخم وطعنه بی دلیل
مردای سر شکسته زن ذلیل
مردای دکترای حل جدول
مردای نق نقوی لوس تنبل
لعنت ونفرین می کنن به جاده
اگر برن چارتا قدم پیاده
مردای خواب،توساعت اداری
تازه دوساعتم اضافه کاری
توی رگاشون می کشه تنوره
نری گلیسیرید وقند واوره
انگار آتیش گرفته ترمه هاشون
همیشه تو همه سگرمه هاشون
به زیر دست، ترشی و عبوسی
به منشی اداره چاپلوسی
برای جستن از مظان شگ ها
دایرهالمعارف کلک ها
بچه به دنیا می آرن با نذور
اغلبشون یه دونه اونم به زور
مشتی حسن حال شما چطوره؟
حالت امسال شما چطوره؟
مشتی حسن کافر ودهری شدی؟
اومدی از دهات و شهری شدی
این چیه پاته،آخه گیوه ها ت کوش؟
کی گفته دمپایی صندل بپوش؟
ای شده از قاطر خود منصرف
نمره پیکان تو تهران الف
شد بدل از باغ و زمین سرکشی
شغل شریفت به مسافرکشی
گله رو که((هی))می زدی یادته؟
کوه وکمر نی می زدی، یادته؟
یادته که اون سال با مشتی شعبون
ماه صفر،راهی شدین خراسون
یادته دستاتو حنا می ذاشتی؟
شب که می شد، درها رو وا می ذاشتی؟
تو دهتون،سرقت ودزدی نبود
کار واسه همسایه ها مزدی نبود
مشدی حسن چای و سماورت کو؟
سینی باقالی وگلپرت کو؟
ای به فدای ریخت و شکل وتیپت
بوی چپق نمی ده عطر پیپت
مشدی حسن،قربون میز وفایلت
قربون زنگ گوشی موبایلت
اون که دهاتی ونجیبه، مشدی
میون شهریا غریبه مشدی
چه قدر خوبه تو چله زمستون
سنبل طیبو کاسنی و سه پستون
کنج اتاق،یه جای خلوت ودنچ
شربت نعناو بهار نارنج
معنب نداره توی عصر((سی دی))
بزرگی وکوچیکی،ریش سفیدی
فتنه و دعوا سر نونه مشدی
دوره آخرالزمونه مشدی
نوکر مشتی های لوطی صفت
مخلص آدمای با معرفت
جون به فدای مردم صمیمی
معرفت عتیقه و قدیمی
قدیم ترها قاتله هم صفت داشت
دزد سرگردنه معرفت داشت
دزده، زن هارو وارسی نمی کرد
نگاه به ناموس کسی نمی کرد
راحتی مردم اهمیت داشت
آدم تو شهرو کوچه امنیت داشت
نبود واسه نیل به این مقاصد
اداره اماکن و مفاسد
نه عامل تجاوز ومباشر
نه بوق بوق وچشمک و فلاشر
نه پارتی،نه دختر فراری
نه دادگاه و عقد اضطراری
تو شهری که خلاف،شصت فرمه
قدم زدن،خودش یه جور جرمه
خلاصه اون قدر درامه
که((ایدز))پیش دردمون زکامه!
قربون گرمابه و عشق و حالش
قربون دلاکه و مشت و مالش
اوستا بیا،اخم و اداتنو عشقه
کیسه و لیف وسنگ پاتو عشقه
اوستای دلاکی و مرد کاری
یه چیز می گم، می خوام که ((نه))نیاری
کیسه به دست و پای عالم بکش
یه زیر سفت و سخت و محکم بکش
کیسه بکش تموم سینه هارو
ببر با کیسه،بغض وکینه هارو
عالمو از تلخی دردا بشور
غصه رو ازچهره مردا بشور
دنیا عجیب وبی در و پیکره
بپا که شصت پات تو چشمت نره
عروسکا عاشق پولت می شن
دولا بشی سوار کولت می شن
طالب عشق موندگاری عزیز؟
یه عمره بی خود سرکاری عزیز
دوباره کار طنزم.ن به غم خورد
یه دفعه حالم از خودم به هم خورد
جسارتا شعرم اگه غمگین بود
به قول خواجه خاطرم حزین بود
دعا کنین که حالمون خوب بشه
تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه
پیغام گیر شعرا !!!
لطفا پس از شنیدن پیام های زیر! و صدای بوق، پیغام خود رابگذارید
پیغام گیر حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود، غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود، غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زان زمان کو بازگردم خانه ی خود، غم مخور!
پیغام گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم
پیغام گیر فردوسی :
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب
پیغام گیر خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!
پیغام گیر منوچهری :
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!
پیغام گیر مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم!
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!
پیغام گیر بابا طاهر:
تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت!
پیغام گیر نیما :
چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش
پیغام گیر شاملو :
بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
سنگواره ای از دستان آدمی
تا آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویمت
آنگاه که توانستن سرودی است
پیغام گیر سایه :
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان
پیغام گیر فروغ :
نیستم.. نیستم..
اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد.
سیم صفر سالروز شهادت عالم آل محمد حضرت امام رضا (ع) بر شیعیان و عاشقان مکتب ولایت تعزیت باد.

ما را هم از عشّاق سرودن به سر افتاد
اما ز بد اقبالی و ناشی گری ما
با بانوی منزل جدلی سخت درافتاد
می گفت «سیه چشم»و«سیه زلف» دگر کیست؟
یاد تو چرا باز به رویی دگر افتاد؟
این بار کمی بحث فراتر ز جدل رفت
آینده ی رؤیایی ما در خطر افتاد
گفتا همه بدبختی از آن بدگهر افتاد
او بوده بهانه که شما خیره سران را
نقل لب و چشم و قد و ساق و کمر افتاد
ای بشکند این دست که با بیش و کمت ساخت
افسوس ز عمری که به پایت هدر افتاد
سوزی سخنش داشت که در جان شرر افتاد
گفتم زدی آتش به دلم، طعنه زنان گفت
آتش به حرمخانه ی شاه قجر افتاد
دانی که سر و کار تو با یک نفر افتاد
هر بار به نفرین و به آه جگر افتاد
آنگونه ادب کرد که از سر هنر افتاد
بیچاره اساطیر ادب پس چه کشیدند
با آنهمه اشعار که ما را خبر افتاد
حافظ که چه شبها به در میکده خوابید
یا مولوی از ترس زنش در سفر افتاد
ما غرق خیالات، از آن «قند فراوان
یک ذرّه چشیدیم، که آن هم «شِکَر»! افتاد
بدرود «غزل»!؛ وای نه؛ نام تو زنانه است
شاید به همین نام مرا دردسر افتاد
كربلا در كربلا مىماند اگر زينب نبود
چهره سرخ حقيقت بعد از آن طوفان رنگ
پشت ابرى از ريا مىماند اگر زينب نبود
چشمه فرياد مظلوميت لب تشنگان
در كوير تفته جا مىماند اگر زينب نبود
زخمه زخمىترين فرياد،در چنگ سكوت
از طراز نغمه وا مىماند اگر زينب نبود
در طلوع داغ اصغر،استخوان اشگ سرخ
در گلوى چشمها مىماند اگر زينب نبود
ذو الجناح داد خواهى،بىسوار و بىلگام
در بيابانها رها مىماند اگر زينب نبود
در عبور از بستر تاريخ،سيل انقلاب
پشت كوه فتنه ها مىماند اگر زينب نبود.
خود زينب نيز از فصاحت و ادب برخوردار بود.در هنگام ديدن سر بريده برادر،خطاب به او چنين سرود:
«يا هلالا لما استتم كمالا...»
بعدها هم در سوگ حسين«ع»
اشعارى سرود،با اين مطلع:
«على الطف السلام و ساكنيه...»:
سلام بر كربلا و برآرميدگان آن دشت،كه روح خدا در آن قبه ها و بارگاه هاست.
این اسامی طبق حروف الفبا نوشته شده است :
1- ابا عبدالله ( ابو شهدا - حسین بن علی (ع) ) :
کنیه ابا عبدالله را رسول خدا (ص) از هنگام ولادت بر حضرت امام حسین نهادند .
امام
حسین (ع) در سوم شعبان سال چهارم هجری در مدینه به دنیا آمد . رسول خدا
(ص) نام این فرزند زهرا (ع) را حسین نهاد . وی مورد علاقه شدید پیامبر (ص)
بود و آن حضرت درباره او می فرماید : حسین منی و انا من حسین ...
مَردُم به موجودی گفته میشه که
از بدو تولد همراهیت میکنه
و تا روز مرگت مجبوری که برای اون زندگی کنی.
برای مَردُم خیلی مهمه که تو چی میپوشی؟
کجا میری؟
چند سالته؟
بابات چیکاره است؟
ناهار چی خوردی؟
چند روز یه بار حموم میری؟
چرا حالت خوب نیست؟
چرا میخندی؟
چرا ساکتی؟
چرا نیستی؟
چرا ازدواج نمیکنی؟
چرا بچه دار نمیشی؟
چرا اینطوری نوشتی؟ عاشق شدی؟!
چرا اونطوری نوشتی؟ فارغ شدی؟!
چرا چشات قرمزه؟ بیخوابی کشیدی؟!
چرا لاغر شدی؟ شکست عاطفی خوردی؟!
چرا چاق شدی؟ زندگی بهت ساخته؟!
و چراهای بسیاری که تا جوابش رو بدست نیاره
دست از سرت ور نمیداره...
اگر بسیار کار کنی می گویند احمق است.
اگر کم کار کنی می گویند تنبل است.
اگر خرج کنی می گویند افراط گر است.
اگر جمع کنی می گویند بخیل است.
اگر ساکت و خاموش باشی می گویند لال است.
اگر زبان آوری کنی می گویند ورّاج و پرگو است.
اگر روزه بداری و شبها نماز بخوانی می گویند ریاکار است.
و اگر عمل نکنی می گویند کافر است و بی دین.
مَردُم ذاتا قاضی به دنیا میاد.
بدون ِ اینکه خودت خبر داشته باشی، جلسه دادگاه برات تشکیل میده،
روت قضاوت میکنه، حکم برات صادر میکنه و در نهایت محکوم میشی.
مَردُم قابلیت اینو داره که همه جا باشه،
هرجا بری میتونی ببینیش، حتی تو خواب.
اما مَردُم همیشه از یه چیزی میترسه،
از اینکه تو بهش بی توجهی کنی،
محلش نذاری، حرفاش رو نشنوی و کاراش رو نبینی.
پس دستت رو بذار رو گوشات، چشمات رو ببند
و بی توجه بهش از کنارش عبور کن
و با نگاهی امیدوارانه
به اهدافت مشغول کار خودت شو ...
اما هیچ می دانید مردم چه
می گویند ؟!
می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛
پدر بزرگم به مادرم گفت:
فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟...
پدر بزرگم گفت: مردم چه می گویند؟!
می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛
مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی!
پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می
گویند؟!
به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی!
گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!
با فردی روستایی می خواستم ازدواج کنم.
خواهرم گفت: مگر من بمیرم.
گفتم:
چرا؟... خواهرم گفت: مردم چه می گویند؟!
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم.
پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی.
گفتم:
چرا؟... آنها گفتند: مردم چه می گویند؟!
می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم.
مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...
مادرم
گفت: مردم چه می گویند؟!
اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود.
می خواستم ساده باشد و صمیمی.
همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...
گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!
می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم،
در حد وسعم، تا عصای دستم باشد.
همسرم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟...
همسرم
گفت: مردم چه می گویند؟!
بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در یک زایشگاه عمومی.
پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی!
گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!
می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد.
پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید.
دخترم گفت: چه شده؟...
زنم گفت: مردم چه می گویند؟!
مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت.
خواهرم اشک ریخت و گفت:
مردم چه می گویند؟!
از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند.
اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!
خودش سنگ قبری برایم سفارش داد
که عکسم را رویش حک کردند.
حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و تمام سرمایه ام
برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نبود:
مردم چه می گویند؟!...
مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم،
صدای ناز می آید.
صدای کودک پرواز می آید.
صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد.
معلم در کلاس درس حاضر شد.
یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد بر پا.
همه بر پا،چه بر پایی شده بر پا.
معلم نشئتی دارد، معلم علم را در قلب می کارد، معلم گفته ها دارد.
یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها بر جا.
معلم گفت:فرزندم بفرما جان من بنشین، چه درسی، فارسی داریم؟
کتاب فارسی بردار؛ آب و آب را دیگر نمی خوانیم.
بزن یک صفحه از این زندگانی را.
ورق ها یک به یک رو شد.
معلم گفت فرزندم ببین بابا؛ بخوان بابا؛ بدان بابا؛
عزیزم این یکی بابا؛ پسر جان آن یکی بابا؛ همه صفحه پر از بابا؛
ندارد فرق این بابا و آن بابا؛
بگو آب و بگو بابا؛ بگو نان و بگو بابا
اگر بخشش کنی "با" می شود با "با"
اگر نصفش کنی "با" می شود با "با"
تمام بچه ها ساکت،نفس ها حبس در سینه و قلبی همچو آیینه،
یکی از بچه های کوچه بن بست، که میزش جای آخر هست، و همچو نی فقط نا داشت؛ به قلبش یک معما داشت؛
سوال از درس بابا داشت.
نگاهش سوخته از درد، لبانش زرد، ندارد گویا همدرد.
فقط نا داشت...
به انگشت اشاره او، سوال از درس بابا داشت.
سوال از درس بابای زمان دارد. تو گویی درس هایی بر زبان دارد.
صدای کودک اندیشه می آید. صدای بیستون،فرهاد یا شیرین،صدای تیشه می آید.
صدای شیر ها از بیشه می آید.
معلم گفت فرزندم سؤالت چیست؟
بگفتا آن پسر آقا اجازه این یکی بابا و آن بابا یکی هستند؟
معلم گفت آری جان من بابا همان باباست.
پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد.
معلم گفت فرزندم بیا اینجا، چرا اشکت روان گشته؟
پسر با بغض گفت این درس را دیگر نمی خوانم.
معلم گفت فرزندم، چرا جانم، مگر این درس سنگین است؟
پسر با گریه گفت این درس رنگین است.
دو تا بابا، یکی بابا؟
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟
چرا بابای من نالان و غمگین است؟ ولی بابای آرش شاد و خوشحال است؟
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟
چرا بابای آرش میوه از یازار می گیرد؟ چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد؟
ولی بابای من هر دم زغال از کار می گیرد؟
چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟
چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است؟
چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد؟
ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم می کارد؟
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟
چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد؟ چرا بابای من هر روز می پوسد؟
چرا در خانه ی آرش گل و زیتون فراوان است؟
ولی در خانه ی ما اشک و خون دل به جریان است؟
تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟
چرا بابای من با زندگی قهر است؟
معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدیند.
به روی گونه اش اشکی ز دل برخواست.
چو گوهر روی دفتر ریخت.
معلم روی دفتر عشق را می ریخت.
و یک "بابا" ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش.
بگفتا دانش آموزان بس است دیگر؛ یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست.
پاک کن را بگیرید ای عزیزانم،
یکی را پاک کردند و معلم گفت جای آن یکی بابا، خدا را در ورق بنویس...
و خواند آن روز، "خدا بابا"
تمام بچه ها گفتند، "خدا بابا"
|
دل سفر کن در منا و عید قربان را ببین
چشمههای نور و شور آن بیابان را ببین
گوسفند نفس را با تیغ تقوی سر ببر
پای تا سر جان شو و رخسار جانان را ببین
سفره ی مهمانی خاص خدا گردیده باز
لاله ی لبخند و اشک شوق مهمان را ببین
دیو نفس از پا درافکن، سنگ بر شیطان بزن
هم شکست نفس را، هم مرگ شیطان را ببین
تیغ در دست خلیل و بند در دست ذبیح
حنجر تسلیم بنگر، تیغ بران را ببین
کارد تیز و دست محکم، حلق نازکتر ز گل
پای تا سر چشم شو، اخلاص و ایمان را ببین
خاک گل انداخته از اشک چشم حاجیان
در دل تفتیده ی صحرا، گلستان را ببین
گریه و اشک و دعا و توبه و تهلیل را
رحمت و لطف و عطا و عفو و غفران را ببین
آتش گرما گلستان گشته چون باغ خلیل
در دل صحرا صفای باغ رضوان را ببین
روی حق هرگز نگنجد در نگاه چشم سر
چشم دل بگشا جمال حی سبحان را ببین
قابل تامل برای تمام متاهل ها و مجردها
مطلبی که در اینجا می خوانید بخشی از یکی از نامههای
نادر ابراهیمی به همسرش است. توصیه میشود
که همه
زوجهای ایرانی این نامه را چندین و چند بار و نه به تنهایی بلکه با هم و در کنار
یکدیگر بخوانند.
برای تمامی زوجهای کشورم آرزوی سعادت و همراهی همیشگی دارم و این نامه را به همه
زوجهای جوانی
که امید را دستمایه قرار داده و هدیه ای جز خوشبختی را از زندگی نمی خواهند تقدیم میکنم.
همسفر!
در این راه طولانی
که ما بی خبریم
و چون باد می گذرد،
بگذار خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بماند
خواهش می کنم !
مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی.
مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت، دوست داشته باشم.
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.
مخواه که هر دو، یک آواز را بپسندیم.
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را.
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رویاهامان یکی.
هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن، دال بر کمال نیست. بلکه دلیل توقف است.
عزیز من !
دو نفر که عاشق اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه،
رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق.
و یکی کافیست.
عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است.
اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.
من از عشق زمینی حرف می زنم، که ارزش آن در “حضور” است،
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
عزیز من !
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد.
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.
بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید.
بگذار صبورانه و مهرمندانه، درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم.
اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند، نه فنای متقابل.
اینجا، سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست.
سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست.
بیا بحث کنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا کلنجار برویم.
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها،
تا آنجا که حس می کنیم
دوگا نگی، شور و حال و زندگی می بخشد،
نه پژمردگی و افسردگی و مرگ،… حفظ کنیم
من و تو، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.
و حق داریم، بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم، بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.
دلت که گرفت، دیگر منت زمین را نکش
راه آسمان باز است، پر بکش
او همیشه آغوشش باز است، نگفته تو را میخواند !
اگر هیچکس نیست، خدا که هست...
مقدمه :
زهد راستين يعني روشي كه جهت پيشگيري از وابستگي و اسارت به امور مادي در نتيجه بازماندن از تكامل روحي پرداختن به ماديات تحت اراده انسان درآيد زاهد از شخصيتهاي منفي و دوستداشتني شعر حافظ است. حافظ در برابر اين چهره منفي يك چهره مثبت در ديوان خود ارائه داده و آن رند است. درباره زاهد اين نكته را بايد گفت كه عيب او در پارسايياش نيست. حافظ هم پارسايي را دوست دارد، بلكه عيب او در پارسا نمايي اوست.
در دو چشم خیس من صد غصه را تقریر کرد.
یار من بُگریخت از من بعد ازآن با یک نگاه
تا همیشه ، تا ابد ، با خود مرا زنجیر کرد
گفتمش :" عاشق شدم با یک نگاهت ماه من"
گوئیا این اعتراف او را زمن دلگیر کرد
گفت :" باید پاک باشی تا بمانم در برت"
رفت و در این سالها اشکم مرا تطهیر کرد
قسمتم غم بود و دل با غم مدارا کرده است
درد هجران اینچنین جان ودلم را پیر کرد
هیچ دردی با دلم اینسان نکردست ای خدا
آنچه با من درد بی درمان این تقدیر کرد
گفتمش نقاش را از " بیکسان" طرحی بکش
بر غبار پنجره عکس "مرا" تصویر کرد
خواب وصلت دیدم و صد سال بگذشت و نشد
یوسفم خواب مرا گویا غلط تعبیر کرد
فاصله ، هجران و راه دور را نفرین کنید
آخر اینها نازنینم را ز عشقم سیر کرد
وقت رفتن گفت:"هر شب دیدارمان در خواب تو!"
خواب را از من گرفت و وعده را تأخیر کرد.
روز های اول از عشقش سخن ها گفته بود
تا که فهمید عاشقم ناگه ولی تغییر کرد
گفته بودم رفتنش مرگ مرا خواهد رساند
رفت او . من زنده ام . مرگم مرا تحقیر کرد.