X
تبلیغات
زبان و ادبیات فارسی
قالب وبلاگ

زبان و ادبیات فارسی
شرح و بسط مطالب ادبی « هرچه بالاتر روی، از نظر آنان كه پرواز نمی دانند كوچكتر به نظر خواهی رسید.» 
چت باکس


یک  مکتب  فکری و علمی به وجود آورد  که  آنرا عرفان  نامیدند  و راه و رسم مریدی و

مرادی دارد و تعلیم و تعلم و صورت و قال و احوالمرادی دارد و تعلیم و تعلم و صورت و قال و احوال و دیگری دریافت و ادراک دارد و اشراق و وصول به معنی و کمال.

عرفان  اسلامی  به کلی  جنبه ی  مثبت و پویا  داردعارف  می اندیشد و به سوی  کمال

می رود و صوفیه از قرن  سوم  تا نهم دائمأ در تلاش و کوشش بوده و به کسب علم و مسافرت و وعظ و ارشاد می پرداخته اند و گاهی با ظلم و جور حاکمان مبارزه کرده و سعی داشته اند ازتعصبات و کینه ورزیها و اختلافات بکاهند و دوستی و محبت و یگانگی

را ترویج کنند.1یکی از این عارفان بزرگ و مقتدرعرصه ی شعر و عرفان ادبیات فارسی ستایی غزنوی می باشد که نخستین بار با استادی و مهارت تمام افکارصوفیان و

عارفانه را در انواع شعر فارسی واردکرد و پس از آن اشعار عرفانی رو به کمال رفت وشاهکارهایی در این زمینه خلق شد.سنایی قصایدعرفانی بسیارسرود و نکات عرفانی را به تفضیل در آنها آورد.تصوفو عرفان در قرن ششم هجری قمری گسترش قابل توجهی یافت و اصطلاحات متصوفهشایع و زبانزد همگان شد و تمام شاعران از این اصطلاحات و تعبیرات عارفانه دراشعار خودبهره برده اند.1

مستحسنات صوفیه امور و رسوم و اعمالی است که صوفیان پسندیده و برای سالکان مقرر داشته اند.در کتاب مصباح الهدایه باب پنجمبحث در مستحسنات است و می نویسد :

"مراد از استحساناستحباب امری و اختیار رسمی است که متصوفه آن را اجتهاد خود وضع کرده انداز جهت صلاح حال طالبانبی آنکه دلیلی واضح و برهانی لایح از سنت برآن شاهد بود مانند الباس خرقهبنای خانقاه و اجتماع از بهر سماع و نشستن درچله و

غیر آنهرچند آن اختیار از تثبیت و تمسک به سنتی خالی نبود".2

حال دراین نوشته ی مختصربحثی درباره ی این مستحسنات و اصطلاحات و رموز عارفانه در قصاید سنایی آورده می شودتا چه پسندافتد و چه در نظر آید .

خرقه پوشیدن و خرقه پوشان :

خرقه درلغت به معنی پاره وقطعه ی پارچه تکه ای لباسجامه ای که از قطعات دوخته می شوداما در اصطلاح صوفیهجامه ی دوخته شده از تکه هاست که به وسیله ی پیر و

مرشد و مراد به طالب و سالک - در صورت لیاقت و بیرون آمدن از آزمایش - پوشانده می شود و پیرخرقه پوشاننده را "پیرخرقه " می گویند.

خرقه دو نوع است :خرقه ی ارادات و خرقه ی تبرک.خرقه ی ارادات آن است که شیخ

و پیردر مرید صدق  ارادات  در طلب حق مشاهده  نمایند و خرقه ی  تبرک آن است  که کسی به سبیل حسن ظن ونیت تبرک به خرقه ی مشایخ آن را طلب دارد.1 سنایی درقصاید خود از این مفاهیم در معانی مثبت و گاهی منفی بهره برده استو از دیدگاه اجتماعی خرقه پوشان متظاهر و ریاکار را مورد خطاب و نکوهش قرار می دهدو از طرف دیگرمنظور خرقه پوشان الهی می باشد.

خرقه پوشان مزوّر سیرت  سالوس  ورز       خوشتن را سخره ی قیماز وقیصرکرده اند

خرقه پوشان گشته اند ازبهررزق ومخرقه      دین فروشان گشته اند از آرزوی جاه ومال

عالم   پیر منافق  تا   مرقع پوش    گشت       خرقه پوشان   الهی   زیر   یکتایی   شدند

زینهار و زینهار از گرم  رفتن  دم   زنید       این یجوز و لایجوز خرقه و حال و محال2

سماع : سماع مصدر است و در لغت به معنی  شنیدن اما مجازاً  به معنی وجد و حال و رقص و سرور و آوازخوش می باشد که طرب انگیزد.صوفیه آواز خدایی می شمردند که در همه جا و همه چیز طنین انداز است و شنیدن آن در انسان حال و وجد و شوق و جذبه ایجاد می کند. این  آوازخوش  ممکن  است بانگ موذن  باشد یا آوای تلاوت قرآن یا نغمه ی چنگ یا وزش باد3  سنایی در قصاید خود از این اصطلاح استفاده کرده استنظیر :

فاسقت خوانم نه عاشق ارچو تران درسماع        ذوق سمعت باز داند نغمت زیر از زئیر

البته همه ی  بزرگان صوفیه وعرفاسماع راشایسته ی هر فرد نمی دانند و اگر بنظر لهو

و لعب و هوی وهوس باشد آن را نمی پسندند چنانکه سعدی گوید :

  نگویم  سماع  ای  برادر که  چیست            مگر  مستمع   را  بدانم    که   کیست

  جهان پر سماع  است و مستی و شور          ولیکن   چه    بیند    در    آینه    کور

  نبینی     شتر   بر   سماع     عرب            که  چونش  به رقص اندر آرد  طرب1

وقت: حقیقت وقت حادثی است که اندر وهم آید حاصل بر حادثی متحقق ... ثنایی از این اصطلاح بهره برده است.2

میرمیرت بر زبان بینند پس در وقت  ورد      یامخوان "فوضت امری"یامگوکس را امیر

وصل بتوان خواست لیک ازقهرنتوان یافتن     وقت بتوان یافت لیک ازلطف نتوان داشتن

حال : حال وارد غیبی وکیفیت بی دوام وچون برق لامعی است که یک لحظه در دل سالک وصوفی وعارف و می تابد وسالک باید مراقب باشد و آن حال را دریابد و بهره گیرد.حال کسبی نیست و در نظر صوفیه دریافت حال و مغتنم شمردن زمان ولحظه ی آن بسیاراهمیت دارد ویکی از جهاتی که صوفیه را ابن الوقت گفته اند این است که وقت و زمان هرکار رابشناسد و به جز ادای فرایض به کارهای دیگرنپردازد مگر اینکه حال و واردغیبی را زود بگیرد و استفاده کند.سنایی ارباب حال را با اصحاب قال به کار برده ودر جایی نیزخرقه را با حال ومحال آورده است.

بس کنید آخرمحال ازجملگی اصحاب قال        درمکان آتش زنیدای طایفه ی ارباب حال

زینهار و زینهار از گرم  رفتن  دم  زنید        این یجوز و لایجوز خرقه و حال  ومحال3

 رجا و خوف :

رجا عارف را چنان بود که خوف مبتدی را رجا امیدواری به رحمت و عفوخداوند است که صوفیه وعارفان بدان توجه فراوان دارند و بعد از خوف به این مرحله رسند.رجا در اصطلاح تعلق قلب است به حصول امری محبوب در آینده و یا شادی دل بودبه عده های نیکوونظر بود به وعده های نیکو .

خوف بیمی است که بنده همواره از خدای در دل دارد وسنایی درقصیده ای هر دو اصطلاح

را با هم آورده است .1

از در کوفه ی وصالت تادرکعبه ی رجا          نیست اندر بادیه ی هجران به ازخوف خفیر

هم  نازدیدم هم بلاهم درد دیدم هم   دوا           هم خوف  دیدم هم  رجا  هم خار دیدم  هم  رطب

ور   کنون   سوی  کعبه  خواهی  رفت          ره      مخو ف     است     بی   خفیر     مباش

هیبت و انس : هیبت و انس برتر از قبض واسط بود چنانکه برترین درجه ی خوف بود و بسط برترازمنزلت رجاست وهیبت برترازقبض است وانس تمامترازبسط. 2 سنایی می فرماید :

نیاید هیچ انس وجن ازنیم انس جان هرگز     که بادین و خردنبود براق انسی و جانی 3

فنا و بقا :فنا پاک شدن از صفات نکوهیده و بقا تحصیل اوصاف ستوده است. 4 سنایی در قصاید خوداین اصطلاحات را با همین مفاهیم به کاربرده استنظیر :

نفس توجویای کفراست وخردجویای دین         گربقاخواهی به دین آیی ارفناخواهی به تن

 جان فشان وپای کوب و رادزی وفردباش       تاشوی باقی چو دامن  برفشانی  زین  دمن

تا نگردی فانی از اوصاف این فانی  سفر       بی نیازی  را  نبینی  در بهشت  هشتمنین1

صحو و سکر :صحو بازآمدن بود باحال خویش وحس وعلم وهوشیاری وسکرغیبتی بود

به وادی قوی وسکر از غیبت زیاده بود2 ونظراکثر عرفا صحو برسکربرتری دارد واینک

این واژه ها در قصاید سنایی :

چندجویی بی حیاتیصحووسکروانبساط       چندجویی بی مماتیصحو وسکروافتقار

تیغها از  سکر قهرت کند  نبود  از صلیل         کلکها در سکرلطفتگنگ نبود ازصریر3

ذوق و شرب :

ذوق وشرب عبارت بود از آنکه یابند از شراب تجلی ونتیجه های کشف وپیدا آمدن واردهای بدیهی و اول این ذوق بودپس شرب و پس سیری .4

طبع    برنا   بر   یک   ساعته    عیش           عاشق  شرب و می  و  زیر و بم   است

ای هم ازبهرتوعقل وجانپس اندرذوق وشوق            درمناجات از زبان عقل وجان چون خوانمت

فاسقت خواندم نه عاشق ار چو تران درسماع             ذوق  سمعت  باز داند  نعمت  زیر از زئیر5

قرب و بعد : قرب نزدیکی بود به طاعت و متصف شدن اندر دوام اوقات به عبادت وی 

وبعد آوردن مخالفت بود و برگشتن از طاعت.6

ای سنایی نزنی چنگ تو درپرده ی قرب        تا به شمشیر بلا جان تو قربان نشود1

شاهد :شاهدگواه ومشاهده کننده می باشدتجلی جمال ذات مطلق درلباس مشاهدهشاهد حق است وبه اعتبار ظهور و حضورگاه از شاهدمعشوق ومحبوب نزدعاشق اراده شده ویا آنچه در دل انسان حاضر است چنانکه آن را می بیند.2

بدانجا  نغمه و حور وبدینجا  نغمه  و شاهد         ستوری بود خواهی تو به هردو جهان چوقربانی3

فیض : در لغت به معنی ریختن امادر اصطلاح القای امری است درقلب به طریق الهام

که با زحمت کسب است و اطلاق بر فعل فاعلی شود که فعلش همیشگی باشد و بلاعوض وبدون غرض از این جهت حق را مبدا فیاض گویند.4

چودرج در دین کردی زفیض فضل حق دل را      مترس از دیو اگربر وی زعصمت پاسبان بینی

قابل  فیض خرد  چون نفس  کلی  گرد از آنک     از خرد  در نفع  خیری   داریم  و رفع   شری5

قضا و قدر :

قضا حکم است به آنچه می آیدبر احسن نظام از حکم الهی است و در اعیان موجودات

 بر آن نحو که هستوقضا امر اجمالی است و قدرتفضیل آن...1 سنایی از مفهوم قضا و

قدربیشتر از سایر اصطلاحات بهره برده استاز جمله ی این اییات :

چون ز میدان قضا تیر بلا  گشت  روان       جان    سپر    سازد   مردانه   و   پنهان   نشود

دو در داردحیات ومرگ کاندر اول وآخر       یکی  قفل از قضا دارد یکی بند از قدر دارد

چو هنگام بقا باشدقضا این قفل بگشاید       چو  فرمان  فنا  آید   قدر  این  بند  بر دارد

دُرکه از بحر عطا خیزد  صدف دل ساختن      تیر  کز  شست  قضا آید هدف  جان  داشتن2

همت :

همت توجه قلب است با تمام قوای روحانی خود به جانب حقبرای حصول کمالبرای خود یا برای دیگری3  از جمله ی اشعار سنایی که از اصطلاح همت استفاده نموده است:

مرا  باری به حمدالله ز راه همت و حکمت        به سوی خط وحدت برد عقل ازخطه ی اشیا

سست هم بود آن دیده هنوز از راه عشق       که   بردن  از  تک  اندیشه ی  غولان  نشود

توخود ایوان نمی دانی توخودکیوان نمی بینی         ندای  همت    کیوان   چه  اندر   خورد    ایوانی 

آنکه را همت ز اجزای  زمین   برنگذرد         چون   سخن  گوید  ز  کل  آسمان  هفتمین

کی پذیرد گرچه تشنه گردد از هر ابترآب        هر که راهمت کند در باغ جانش کوثری1

رموز : رموزجمع رمز می باشد و آن هرکلمه یا ترکیب وتعبیر وحرف وعدد ونشانه ای است که میان اهل رمزمعمول باشدو در این تعریف ممکن است مثال ومثل نیز به معنی رمز باشد وگویندگان آنگاه که می خواهند مقصود خود را از کافه ی مردم بپوشانند وفقط بعضی را از آن آگاه کنند درکلام خود رمز به کار می برندبدین سان برای کلمه یا حرف نامی از نام های پرندگان یا وحوش ویا اجناس دیگریاحرفی از حروف معجم را رمز قرار می دهند وکسی را که بخواهد مطلبش رابفهمدآگاهش می کنندپس آن کلام در میان آن دومفهوم و از دیگری مرموز است.بنابراین تعریف عرفا کلمات معینی رااز معنی ظاهری آن خارج کرده و به صورت رمزدر آورده اند تاخود اهل تصوف آنها رابفهمندو درک کنندو دیگران درنیابندو در کتب صوفیه این رموز آمده و بیان شده و بدون شک میان رمز و معنی پوشیده ی آن قرینه ای در نظرگرفته اندو رمز بی قاعده انتخاب و تعیین نشده است2 در اینجا بعضی از کلمات رمزی و کنایه ای آورده شده که اول شرح و معنی شده است وبعد رموزی که در قصاید عرفانی سنایی آمده اینجا می آوریم.

رُخ : عبارت است از تجلی الهی به حقیقت لطفمانند لطیف و رئوف وثواب ومحیی و هادی و وهاب . 3

گر عروس شرع را از رُخ براندازی نقاب     بی خطا گردد خطا و بی خطر گردد  ختن

ای    نور    جمال     از     رُخ     تو        انگشت       اشارت    کنان      بریده

برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن        رُخ چوعیاران نداری جان چونامردان مکن1

زلف : تجلی جلال الهی است به صفت قهرمانند مانع و قابض وقهار ومُمیت و مضلّ وضار.2

گر دست یازیدم همی زلفش طرازیدم همی         گو نرد  بازیدم  همی یک بوسه بود و یک ندب

در  زلف   تو  سیصد  هزار  خم  هست         در   هر     خم     او     یوسفی      چمیده

هر کجا زلف  ایازی  دید خواهی  در جهان          عشق   بر  محمو د   بینی   کم   زدن   بر  عنصری

سرزلف عروسان راچوبرگ نسترن یابی         رخ  گلرنگ  شاهان را به رنگ زعفران بینی3

چشم : عبارت است از شهود حق مراعیان و استعدادهای ایشان را که صفت بصیری اوست و از مطلق صفت از آن رو که حد وحاجب ذات اوست به ابرو اشارت نماید و این

هر دو از مقتضیات تجلی جلال است.4

     مردم   تویی   از  کل   آفرینش       در  آینه ی  چشم  اهل  دیده

      جمال چهره ی جانان اگرخواهی که بینی تو       دوچشم  سرت نابینا وچشم عقل بیناکن

      عقل    در  ره   عشق   ره   نبرد       تو از  آن  کور  چشم  چشم  مدار

      چشم ازاین جوهرهمی برداشت نتوان ازبها        کانکه بی چشم است بفروشدبه یک جوهرجوهری

شراب : عبارت است از ذوق و حد وحال که جلوه ی محبوب حقیقی در اوان غلبه ی

محبت بر دل سالک عاشق وارد می شود وسالک را مست وبیخود می کند1 و اینک اشارات سنایی غزنوی به این اصطلاح در قصاید ش :

شراب حکمت شرعی  خورید  اندر حریم  دین       که محرومند از این عشرت هوس گویان یونانی

هوای  دوست گر خواهی  شراب شوق جانان خور        وصال   یار  اگر خواهی  طواف  جای  بطحا کن

موسی    به   سقائیت    بوده    روزی        بس   باده   که  از   جام   تو   چشیده

ورت باید که همچون صبح بیخود دم زنی باحق         صبوحی  را شرابی  خواه و  روحانی  نه  ریحانی

ساقی : حقیقت به اعتبار حب ظهور در هر مظهر که تجلی کرده باشد.2

                 در مجلس تو جبرئیل  ساقی         بر درت مگس گیر بر تنیده

بت : هر چه پرستیده شود از ماسوای حق سبحانهخواه به اعتقاد الوهیت باشد چون اصنام کفارخواه به اعتقاد وجوب اطاعت و تعظیم.چون مشایخ کباروخواه به افراط محبتچون محبوبان عشاق مجازی و سایر اغیارمانند جاه وعزت و درهم و دینار3 چنانکه حکیم غزنوی هم این معانی را در ابیات زیر آورده است :

هرچه  بینی جز هوا آن  دین  بود برجان نشان         هر چه یابی جز خدا  آن بت بود  درهم  شکن

از  برون  پرده  بینی  یک  جهان پر شاه و بت          چون  درون پرده رفتی  این رهی گشت آن ثمن

  کفر : پوشیدن وجود کثرات و تعینات به وجودحق و این کفرعارفان است و این بعینه نزد ایشان معنی اسلام حقیقی و ایمان است.و کفرحقیقی عامه برعکس این است وآن پوشانیدن وجود حق به وجود اغیار و درآمدن از در توحید به انکار.1

به هرچ از دوست باز افتی چه کفر آن حرف وچه ایمان       به هرچ ازدوست وامانی چه زشت آن نقش وچه زیبا

این یکی گه زَین دین وکفررا زو رنگ وبوی      وان دگر گه فخر ملک و ملک را زو ننگ و عار

زانکه    در    قعر    بحر    «الاالله»       لا  نهنگی  است  کفر  و  دین او بار

شرط مؤمن چیست اندرخویش کافرشدن       شرط  کافر چیست اندر کفرایمان داشتن2

ترسایی : عبارت است از تجریر وتفرید وخلاص از ربقه ی تقلید وترک قیود و رسوم و عوایق و رفض عادات ونوامیس و علایق3 ،چنانکه در این بیت سنایی :

چون دم عیسی چلیپا گرشد اکنون بلبلان      بهر انگلیون سرائیدن به ترسایی شوند4

ترسا وترسا بچه : مرد روحانی راگویند که ازصفات ذمیمه ی نفس رذیله رهاشده است.5

تو رایزدان همی گویدکه در دنیامخور باده      ترا ترساهمی گوید که درصفرا مخورحلوا

نی از آن  دردی که رخ  مجروح  دارد  چون  ترنج       نی از آن  دردی  که  با  ترسا  بگوید  هشیار1

سیمرغ،عنقا،اکسیر،جام جهان نما و آینه : تمام موارد مراد انسان کامل می باشد2 ،چنانکه حکیم سنایی دراین ابیات این مفاهیم رابیان می کند :

عقل جز وی کی تواند گشت،بر قرآن محیط      عنکبوتی  که  تواند  کرد  سیمرغی  شکار

از درون جام  بر آمد نخوت وحرص وحسد       تا کزو سیمرغ و رستم گشت بر اسفندیار

مرغ آن باشد که متواری  شود  سیمرغ وار       هشت جنت زیرجلدوهفت دوزخ زیربال

سلیمان وار دیوان رامطیع امرخود گردان       نشین برتخت بلقیس و چتر از پر عنقا کن

 مردم    توئی    از     کل     آفرینش       در   آیینه ی  چشم    اهل    دیده

مرغ و طیر : رمزی است از روح و روح نیز نفس ناطقه و غالباً از مرغ به روح رمز و

کنایه می گیرند.3

جان   عاشق   نترسد   از    شمشیر     مرغ   محبوس  نشکهد  از  اشجار

 فربهی  شد  روح   از  همه    معانی     از  بس  که  به  بوستان توچریده 

کند   عقل   را   فارغ   از   «لا ابالی »         کند روح  را  ایمن از «لن ترانی» 1

معشوق : رمزی است برای خداوند:

عاشقان  را خدمت  معشوق تشریف است و بس          عاقلان را خدمت معبو د  تکلیف  است و بار

از  برای غیرت معشوق  هم  در خون  دل          ای  دریغاهای  خون آلود پنهان داشتن2

نای : مراد از نای خودشاعر می باشدکه خود تهی است و درتصرف معشوق است.

تا  کار شود  مگ رچو  چنگ  آن  دم         کامروز   چو  نا ی  بادی  آوازم3

زند : انسان کامل که از قید و بند و تعلقات رسته است.

 عشق  دنیا  کافری باشد که شرط  مؤمن است           صحن بازی جای زندان رابه زندان داشتن4

خواجه ی شیراز،یابهتر بگوییم رند فرزانه ی شیراز بهتر از هرشاعری با مفهوم رندی و رندی بازی کرده و در همه جا مفهوم مثبت آن یعنی زیرک،بی پروا،بی توجه به دنیا که ازقید تعلقات دنیوی آزاد می باشدبه کار برده است و اینک چند نمونه ازآن:  عاشق و رند ونظربازم و می گویم فاش        تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام 5

 رندی آموز وکرم کن که نه چندین هنراست        حیوانی  که  ننوشد  می  و  انسان  نشود1

عشق و شباب و رندی  مجموعه ی مراد است        چون جمع شد معانی گوی  بیان  توان زد2

رندان  تشنه   لب   را  آبی   نمی دهند   کس        گویی ولی شناسان رفتند ازاین ولایت3

 سرّ: رازی است که در دل گُنجد وجز معشوق کسی بدان مطلع نباشد .

 سرّ   قلاشان   ندانی   گرد   قلاشان   مگرد        دیده ی  بینا نداری راه درویشان مبین

 آفتی  دان عشوه  ده  را  سرّ   شرع  آموختن       فتنه ای  دان  دیو  را  مهرسلیمان  داشتن

 با چنین تاج  و سریر ازبهر دارالملک  سرّ        بند پای  و  سرشمر تاج  و سریر  اردشیر  این  زبان  از  بن  ببر تا  فاش نکند  بیهده        سرّسرّ عاشقان  در پیش   مستی  سرسری

برستی گر ترا  بر سرّ جان  خود  وقوف  افتد        کجا  واقع  تواند  شد  کسی  بر سرّ یزدانی

ذکر چند اصطلاح عرفانی دیگر:که سنایی درقصاید خود از آنها استفاده کرده است.

زهد : زهد بی رغبتی و بی میلی نسبت به جهان می باشد و گروهی  گویند که زهد اندر حرام بود. زیرا که مباح است از قبیل حق ،چون ایزد تعالی بر بنده نعمت کند به مال حلال و او به شکر آن قیام کند،دست برداشتن از آن به اختیار مقدم ندارند برنگاه داشتن آن به حق ادب آن

و گروهی گفته اند زهد اندر حرام واجب بود واندر حلال فضیلت .4

 سنایی در قصاید خود از این اصطلاح بسیار استفاده کرده ودر قصاید زهد ومثل معروف وشناخته شده ی اهل ادب می باشدو اینک چند بیتی از آن قصاید :

تا  دیده  سنایی  را   در  مجلس  روحانی        با  دست  به  دست او  زین زهد  سامانی

گه    کند    اور    مزدت    از    سر    زهد        زین  جهان  سیر  و  زان   جهان   ناهار

زهد  چه  بود  هر چه  جز حق  روی  آن برتافتن         زهد  نبود  روی  چون  طاعون  و  قطران داشتن

با  سخنهای  سنایی خاصه  در  زهد و مثل        فخر  دارد  خاک  بلخ ، امروز بر بحر عدن1

توبه : اول منزلی است از منزلهای راه اول مقامی است مقامهای جویندگان و عارفان وحقیقت توبه در لغت بازگشتن بود وتوبه به اندر شرع بازگشتن بود از نکوهیده ها باز آنچه پسندیده است وگفته اند شرط توبه تادرست آید سه چیز است :

پشیمانی بر آنچه رفته باشد ازمخالفت ،دست برداشتن ذلت اندر حال و نیت کردن که به آن معصیت باز نگردد.2

لعل  تو     بسی    توبه ها   شکسته       حزع  تو  بسی  پرده ها   دریده

گرچوخورشیدی نبایدتابوی غمازخویش       توبه بایدکردازین رخساررخشان داشتن

رضا : رضا از جمله ی مقامات بود و این نهایت توکل است ومعنی این باز آن آید که بنده

به کسب وحیلت بدو رسد که بدان که بنده ازخدای تعالی راضی نتواند بود مگر پس از آنکه

 خدای تعالی از وی راضی باشد که خدای گفت :«رضی الله عنهم و رضواعنه».

واینک اشعار سنایی در این باب .

با دو قبله در ره توحید  نتوان رفت راست         یارضای دولت باید یاهوای خویشتن

در راه  رضای  تو قربان شده  جان  و آنکه         در  پرده ی  قرب  تو  زنده  شده  قربانها

میدان  رضای   تو  پر  گرد  غم  و  محنت         ما  روفته  از  دیده  آن  گرد ز  میدانها

هم  رضا جویان  همه مردانت خوش خوش در خشوع           هم  ثناگویان  همه  مرغانت  صف  صف  در  صفیر

صبر : صبر نشانه ی ایمان واستقامت مؤمن شمرده می شود و درخبر آمده که پرسیدند از رسول اکرم درباره ی ایمان،فرمود:صبر است وخوشبختی .

عشق نبود درد را  داروی  صبر آمیختن         عشق چه بود درد راهم ذوق  درمان داشتن    راهی چنان بگذاشتم  باغ ارم پنداشتم        از صبر تخمی  کاشتم  آمد به  بر  بعدالتعب اندرین زندان برین دندان زنان سگ صفت         روز کی  چند ای ستم کش صبرکن دندان فشار

فقر: فقر از مقامات مهم وقابل توجه صوفیه به شمار می رود وعبارت است از :نیازمندی به باری تعالی و بی نیازی از غیر او2،حکیم غزنوی چه زیبا می فرماید که :

فقر  نبود  باد  را  از  خاک  خفتان   دوختن        فقر چه بود درد را هم ذوق درمان داشتن

  شوق : شوق از حالات است و بعد ازمحبت برای صوفی وعارف حاصل می شود،قشیری گوید:«شوق از جای برخاستن دل بود به دیدار محبوب و شوق بر قدرت بود» و اینک چند بیت ازقصاید عرفانی حکیم غزنوی در این باب :

مشتاق  تو  از شوقت  در کوی تو  سرگردان          از  خلق   جدا   گشته   خرسند    خلقانها

حقا   که  فرو  ناید  بی  شوق   تو  راحتها            والله  که  نکو  ناید  بی علم    تو  دستانها

سوز  و شوق  ملکی  بر  دلت  آسان   نشود             تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود

گر ز  اغیار  همی   سود   پذیرد    نظرت                خیز تا شوق تو  سرمایه ی عصیان نشود

مرکب  جان  ستدن  چون  بزند  لشکر شوق        او به  جز  بر فرس  خاص  به میدان نشود

                                        منابع و مآخذ

 1- سجادی، سید ضیاءالدین، 1380 ، مبانی عرفان وتصوّف، انتشارات سمت .

 2- شفیعی کدکنی، محمد رضا، 1385، تازیانه های سلوک، نشر آگاه .

 3- شیخ مصلح الدین سعدی شیزازی،(1370) بوستان، به تصحیح غلامحسین یوسفی،

نشر سخن .

 4- لسان الغیب حافظ شیرازی، دیوان (1375)، به کوشش خطیب رهبر،نشرهُما .

 5- سنایی غزنوی، گزیده ی اشعار (1368)، به کوشش ضیاءالدین سجادی،

 انتشارات زوار .

[ دوشنبه سوم مهر 1391 ] [ 23:33 ] [ علي طالبی زرنق ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

از آنسوی تنهایی

از آنسوی بغض

از آنسوی باران

کسی صدایم میکند؛
تو بگو

… بروم یا بمانم .