جــفـا از ســـر گرفتــی یــاد میـدار

     

نکـردی آن چه گفتـی یاد میدار

نگـفتــی  تا قیــامت  با تو جـــفتم

     

کــنون با جور جفتــی یاد میدار

مــرا بیــدار در  شب ‌های تاریـــک

     

رهــا کردی و خفتــی یاد میدار

به گوش خصم می‌گفتی سخن‌ها

     

مـرا دیــدی  نهفتــی  یاد میدار

نگفتی خار باشــم پیــش دشـمن

     

چو گــل با او شکفتی یاد میدار

گرفتــم  دامــنت از  من کشــیدی

     

چنیــن کردی و رفـتی یاد میدار

همی‌گویم عتــابی من به نرمـــی

     

تو مـی‌گویی به زفتی یاد میدار

دیوان مولانا ، به نام دیوان کبیر ، یا دیوان شمس تبریزی معروف خاص و  عام است و هیچ خواننده و نویسنده ای  در آغاز کار نمی تواند حدس بزند که گوینده ی دیوانی به این عظمت شمس تبریزی نیست ، و دیگری ، کسی که شیفته و شیدای او بوده این همه غزل را به عشق او به نظم   در آورده است.اما حقیقت همین است که عرض کردم.

نکته قابل توجه این است که مولانا جلال الدین نه تنها تا چهل سالگی شعری نگفته بود ، بلکه روش و منش و تحصیلات و افکار او با این کار ها منافات داشت.البته وی بر اثر تربیت پدرش بها الدین حسین معروف به  بهاء ولد ، و پس از آن تحت ارشاد و راهنمایی شاگرد و جانشین پدر ، برهان الدین محقق ترمذی با اصول تصوف آشنا شده بود اما تصوف پدر   کجا و آن شور و شیفتگی و سوختگی که دل دردمند مولانا را کانون خود ساخت و تا پایان عمر او را رها نکرد کجا!

گویند وقتی بهاء ولد با امر سلطان محمد خوارزم شاه هجرت گزید و از بلخ بیرون آمد و راه سرزمین های غربی را در پیش گرفت ، در نیشابور از شیخ عطار دیدار کرد.در آن هنگام مولانا کودکی ده دوازده ساله بود.عطار کتاب اسرارنامه خود را به او اهدا کرد و به بهاء ولد گفت: زود باشد که این کودک آتش در سوختگان عالم زند!

اولین دیدار مولانا با شمس تبریزی یکی از شگفتی های عالم است.مولانا کم کسی نبود.در آن زمان و در سرزمین غربت دست کم سیصد شاگرد داشت.خود او می گوید:

زاهد بودم ،  ترانه گویم کردی

 

سرحلقه ی بزم و باده جویم کردی

سجاده نشین با وقاری بودم

 

بـازیـچه ی  کــودکـان  کویم  کردی

ماجرای این دیدار را همه شما عزیزان  به شکل های مختلف شنیده اید.همچنین ماجرای سفر شمس بخاطر زخم زبان ها و آزار مریدان و خانواده ی مولانا که این بی اعتنایی مولانا برای آنها قابل تحمل نبود و بازگشت دوباره شمس و سفر دوم  او که بعد از آن هیچ اثری از او یافت نشد.به همین خاطر از شرح و بیان آن صرف نظر می کنم.

بزرگ مردی چون استاد علامه جلال الدین همایی درباره او می نویسد:

«تمام نشیب ها و فراز های راه عشق را از اولین منزل سرمستی ، نشاط وصال و پایکوبی و دست افشانی وجد و حال ، تا آخرین درجه ی سوز و گداز هجران و فراق ، همه را پیمود.اما به کجا رسید ؟ نمی دانم.

من این راه را نرفته  و به آن مقام نرسیده ام تا بتوانم آن را وصف کنم...من از خود می گویم ،کار به دیگران ندارم سخن به صدق می گویم...من لاف شناسایی مولوی نمی زنم و بر فرض که عنایت روحانی خود مولوی بوسیله کلمات و عبارات ، گوشه ای از جمال و کمال عظیم خود را به من نموده باشد ، من از عهده ی شناساندن و نشان دادن او بر نمی آیم.... »

و نیز:

عجب دارم از کسانی که شرح بر مثنوی نوشته و خواسته اند مولوی را به وسیله کلمات و اصطلاحات ثقیل فلسفه و عرفان معرفی و مقاصد او را تشریح کنند.

در حالیکه مولوی چندین درجه از مکتب این اصطلاحات بالاتر رفته بود و می گفت:

«آفت ادراکِ آن حال است قال»

ما نیز به فرموده استاد همایی گوش فرا داده و سخنان خود را با غزلی دیگر پایان می دهیم.

 رو  ســـر بنـه به بـالیـن  تنها مـرا رهـا کن


تــرک مـن خـــراب  شـبگــرد  مبتــلا کن

 مایـیـم  و مـوج سـودا شب تا بـه روز تنـها


خواهی  بیا  ببخشا ، خواهی برو جفا کن

 از مـن گـــریز  تـا تـو  هــم در بلا نیـفـتـی


بگـزیــن  ره ســلامت ، تـــرک ره بلا کـن

 مایـیـم و آب دیــده در کـنـج غـــم  خـزیده


بــر آب دیــده مــا ،  صـد جــای آسـیا کن

 خیره کشی است  ما را دارد دلی چو خارا


بکشــد ، کسش نگویــد تدبیر خونبها کن

 بر شــاه خوبـرویــان  واجــب وفــا نبــاشد


ای زردروی عــاشق ، تو صـبر کن وفا کن

 دردی است  غیــر مردن آن را  دوا نـبـاشد


پس من چگونه گویم  کاین درد را دوا کن؟

 در خواب  دوش  پیری در کوی عشق دیدم


با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

 گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد


از بــرق این زمــرد ،  هی دفع اژدهــا کن

 بس کن  که بـیخودم  مـن  ور تو هنـرفزایی


تــاریخ بوعــلی گــو ، تنــبیه  بوالعــلا کن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1391ساعت 17:24  توسط علي طالبی زرنق  | 


 به اعتقاد بسیاری از ادیبان ، عبید زاکانی بزرگترین شاعر و نویسنده ی طنز پرداز ادب پارسی است.او تمام ویژگی های یک ایرانی هوشمند را با خود دارد.عبید در  سده هشتم می زیست و همانند حافظ رند و عیار بود. اما بسیار بی پرواتر از او.بعضی از سر ناآگاهی او را هجو گو دانسته اند.اما بدون شک ادبیات فارسی دری، طنزپردازی زیرک تر و بی باک تر از او به خود ندیده است.در ادامه  گزیده چند حکایت از عبید زاکانی را با هم می خوانیم.

حکایت                                                                                                                               روباه را پرسیدند که در گریختن از سگ چند حیله دانی؟ گفت : از صد فزون باشد. اما نیکو تر از همه اینست که من و او را با یکدیگر اتفاق دیدار نیفتد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1391ساعت 17:20  توسط علي طالبی زرنق  | 
شهر آشوب :

نوعی از شعر فارسی است که در تاریخ ادبیات فارسی معروف است و در تعریف آن آمده :

"شعری که در آن با استفاده از قالبهای متنوع شعر پارسی (رباعی-غزل –قصیده و مثنوی)

پیشه وران و صاحبان حرف و مشاغل یک شهر را توصیف و تعریف میکنند."

گرچه ساخت و بافت شعر شهر آشوب همانند اشعار کلاسیک فارسی مبتنی بر عروض و

بدیع است اما بر خورد شاعر بطور مستقیم با صاحبان حرف و نوع کار آنها و توصیف مشخصه

 های دقیق کار و عامل کار و در کنار آنها به ویژگی های فیزیکی و گرایش دقیق و مشتاقانه

شاعر به جلوه های زیبا شناسی کار و توجه او به وقایع ملموس و عینی به منظور بهره

جویی از دهنیت های شاعرانه است".


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1391ساعت 16:34  توسط علي طالبی زرنق  | 
وبسیار گفته اند در باب سکوت ؛ تا آنجا که خواجه نصیر سکوت را علاج جهل دانست و سعدی یک باب از گلستان را در فواید خاموشی نگاشت و آورده اند که برای نادان همان بهتر که هیچ نگوید که اگر این می دانست دیگر نادان نبود.

و از سنایی نقل است:

تا ز اوّل خمش نشد مریم              درنیامد مسیح در گفتار

سکوت زبان محترمی است. زبانی که هرگز دروغ نمی گوید ، کسی را نمی رنجاند و شهدی در آن است که لب ها را به هم می دوزد.

به غير شهد خموشي كدام شيريني است           كه از حلاوت آن لب به يكدگر چسبد

سکوت زبان ناگفتنی هاست و ما غالبا در بیان آنچه در دل می گذرد زبان را نتوان می بینیم و به ناچار سکوت می کنیم و از خود می پرسیم که این زبان حقیقتا به چه درد می خورد. از این جهت بود که پیکاسو گفت حقيقت واقعي در سكوت نهفته است.

زماني مي رسد كه سكوت، بيش از همه گفته ها مقصود را مي رساند ؛ "سكوتی که گاه هزار معني در بر دارد كه از گفتن به دست نمي آيد."(منتسكيو) و از این رو در هر سکوتی رمزی است.

 گاه به سبب عشق است گاه از فرت نفرت. گاه از روی فروتنی است گاه غرور. می­گویند علامت رضاست ولی گاه ممکن است فریاد اعتراض باشد.

جالب این اینکه در باب سکوت بسیار سخن گفته اند. شاید بهتر بود در باب سکوت ، سکوت می کردند.

و سکوت مادر تمام هنرهاست و اثر هر هنرمند دریچه ایست به دنیای او. از این رو که هنرمند غالبا در تلاش است تا لذت مشاهده آن زیبایی را که خلوت خویش درک یا خلق کرده با دیگران به اشتراک گذارد و از این دریچه من و شما را به باغ خود دعوت می کند. با این همه هنوز هیچ هنرمندی ادعا نکرده که تمام آنچه در دل داشته در اثر خود بیان کرده است.

من در عجبم که از میان تمام فضائل انسان قوه ی ناطقه ،وجه تمایز انسان و حیوان شناخته شده است تا جایی که انسان را حیوان ناطق نامیدند در حالی که  ما "خود در حضور واقعیات ژرف ، خاموش می شویم."( ادگار لی ماستر) و اگر انسان را روحی باشد و جسمی ، قلبی باشد و عقلی ، زبان آدمی زبان عقل است و در بیان احولات و احساسات قلبی معمولا عاجز است. کدام مادر با کدام سخن می تواند تمام عشق خود را به کودک خود بیان کند ، حال اینکه کودک بی­واسطه زبان با تمام وجود خود این عشق را در نگاه مادر درک می کند.  عشاق نیز بی واسطه کلام سخن می گویند و در این گفتگو نامحرمان و سخن چینان حیران خواهند بود.

سکوت رو به عالم بالا دارد. از جنس آرامش و تفکر است. نشان احترام است و خرد ، لیکن از آنجا که با تنهایی مجاور است ، غم غریبی دارد.

نکته ای قابل ذکر است این که سکوت با نگفتن متفاوت است. سکوت گشاینده در وحی است. و آن گاه که کلام از گفتن باز می ماند سکوت آغاز می شود.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1391ساعت 16:30  توسط علي طالبی زرنق  | 

نه طوطی باش كه گفته دیگران را تكرار كنی و نه بلبل باش كه گفته خود را هدر دهی.
..                                                                        
سعید نفیسی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1391ساعت 15:26  توسط علي طالبی زرنق  | 

ژاپنی ها همان کلاس اول دبستان، با بچه هایشان اتمام حجت می کنند . درس اول هم جغرافیاست ؛ نقشه ژاپن را می گذارند جلوی بچه ها و می گویند : این ژاپن کوچولوی ماست ، ببینید ! ژاپنِ ما نفت ندارد ، معدن ندارد ، زمینش محدود است و جمعیتش زیاد و ...  و لیستِ  « نداشته ها »  را به بچه ها گوشزد می کنند ، خیلی خودمانی بچه هایشان را

می ترسانند ... نظام آموزشی ژاپن فهرست مشاغل مورد نیاز جامعه را از همان اول کار ، به « بچه ها » گوشزد می کنند ، حتی حجم کتاب های درسی ژاپن یک سوم اروپاست ، چون ژاپنی ها معتقدند « عمق » بهتر از  « وسعت » است ! حالا این را مقایسه کنید با کتاب های درسی و حتی رسانه های ما که از همان اول مدام در گوش بچه ها می خوانند : « ای ایران ای مرز پر گهر ، سنگِ کوهت پر از دُر و گوهر است » و ...  در دبستان هم ، اولین درس ما تاریخ است ، نه برای عبرت ، بلکه برای شرح « افتخارات گذشته »  ، اگر نقشه جغرافیایی را هم بگذارند جلوی بچه ها ، با غرور می گویند: «بچه ها ببینید! ایران همه چیز دارد ! نفت دارد ، گاز دارد ، جنگل دارد ، دریا دارد و ... » نتیجه اش می شود احساس

« داشتن » و « غنای کامل » و ایجاد تلفیقی از تنبلی اجتماعی و حتی طلبکاری ، که به اشتباه به آن می گوییم غرور ملّی . با این وصف کودکان و نوجوانان و مدیران و نسل جدید ما باید برای « چه چیزی » تلاش کنند ؟

این می شود که بچه های ما فکر و ذکرشان ، می شود دکتر شدن ، مهندس شدن و خلبان شدن . یعنی شغل های رویایی و به شدت مادی که نفع و رفاهِ « شخص » در آن حرف اول و آخر را می زند ، نه نیاز کشور.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1391ساعت 15:20  توسط علي طالبی زرنق  | 
           8. بدان لب مرده دانی زنده کردن ناسپاسی بین

                                                    که زلفت پشت گوش اندازد آیین مسیحا را

                                                                                         دیوان75/3 با توجه به عبارت زنده کردن، آیین مسیحا در این بیت به معجزه حضرت عیسی(ع) اشاره دارد که مردگان را زنده می کرد.

بیت تلمیحی است به آیه 110 سوره مائده:

   إِذْ قَالَ اللّهُ يَا عِيسى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ وَعَلَى وَالِدَتِكَ إِذْ أَيَّدتُّكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَكَهْلاً وَإِذْ عَلَّمْتُكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ وَالإِنجِيلَ وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِي وَتُبْرِىءُ الأَكْمَهَ وَالأَبْرَصَ بِإِذْنِي وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوتَى بِإِذْنِي وَإِذْ كَفَفْتُ بَنِي إِسْرَائِيلَ عَنكَ إِذْ جَئتَهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِنْهُمْ إِنْ هَـذَا إِلاَّ سِحْرٌ مُّبِينٌ


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 18:59  توسط علي طالبی زرنق  | 

 در لغت به معناي باز كردن و گشودن است و در اصطلاح اديبان، گرفتن الفاظ آيه اي از قرآن مجيد، يا حديثي از احاديث، يا مثلي از اَمثال در گفتار و نوشتار است با خارج ساختن عبارت آن از وزن يا صورت اصلي اش به طور كامل يا ناقص. مانند:

شب قدر است و طي شد نامه ي هَجر

                                                   سلامٌ فيهِ حَتّي مطلعِ الفَجر

                                                                                              ((حافظ))

عشق جان طور آمد، عاشقا

                                                   طور، مست و ((خَرَّ موسي صَعِّقا))

                                                                                              ((مولوي))



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 12:10  توسط علي طالبی زرنق  | 
بحر طويل ، به شعري گفته مي شود كه هر مصراع آن چند سطر است. مصراع ها هم داراي قافيه ي پاياني هستند و هم قافيه ي مياني. بحر طويل هاي مطلوب فارسي زبانان ، از تكرار تعداد نامحدوي ركن (فعلاتن) پديد مي آيد،. هر مصراع ، هم قافيه ي پاياني دارد و هم قافيه مياني. بنيان گذار اين قالب شعري ، طرزي افشار بوده است. بحر طويل هاي اوليه، جنبه ي كاملاً رسمي و جدي و با محتواي مذهبي يا عرفاني بوده ؛ ولي از مشروطيّت به اين طرف ، با بياني طنزآميز ، درباره ي مسائل اجتماعي ، سياسي و گاهي عاشقانه سروده شده اند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 11:56  توسط علي طالبی زرنق  | 

عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهءباران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیرازبیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 11:52  توسط علي طالبی زرنق  | 
 عکسش که روی سینه دیوار قاب شد

مسخ گریم و چهره پشت نقاب شد

از بین یک گروه هنرپیشه جوان
از حیث رنگ و حالت مو انتخاب شد

بعد از دو تا مصاحبه با نشریات زرد
یکباره از مفاخر ملی حساب شد!

با این که در تئاتر به جایی نمی رسید
چک پول سینمای تجاری خطاب شد

چون حد و غایت هدفش فتح گیشه بود
در سینما به جذب مخاطب مجاب شد

مفتون حالت و قر و اطوار اجنبی است
بی جنبه ای که یک شبه عالی جناب شد!

از خانواده و پدر و مادرش برید
آینده اش به طرز فجیعی خراب شد

از بس که در حضور  پدر پا دراز کرد
گستاخ و بی نزاکت و حاضر جواب شد

از لذت روابط مشروع حظ نبرد
سرگرم کارهای بد و ناصواب شد

کوتاه فکر بود،دعا کرد و پول خواست
بختش بلند بود، دعا مستجاب شد

می خواست مثل قله ی آتشفشان شود
در شعله های سرکش شهرت مذاب شد

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 23:30  توسط علي طالبی زرنق  | 

آواره...

شاعری خانه نداشت
در خيابان خوابيد
«شهرداری» سر ذوق آمد و
            اقدامی كرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 23:25  توسط علي طالبی زرنق  | 

گمشده...

 

باغ و گندمزار را گشتم ولی پیدا نشد

بعد شالیزار را گشتم ولی پیدا نشد

 

توی گندمزار و شالیزار که چیزی نبود

لاجرم نیزار را گشتم ولی پیدا نشد

 

چند ماهی هم سفر کردم اروپا در پیَش

ملک استکبار را گشتم ولی پیدا نشد

 

یک سری هم من به عبد المالِک ریگی زدم

مخزنُ الاشرار را گشتم ولی پیدا نشد

 

پیش فرماندار رفتم پاسخ خوبی نداد

میز استاندار را گشتم ولی پیدا نشد

 

دستمالی تحفه بردم بر مدیران خدوم

پاچه ی حضار را گشتم ولی پیدا نشد

 

گرچه می دانستم این کاری است خارج از ادب

جامه ی دلدار را گشتم ولی پیدا نشد

 

مدرک خود را درِ کوزه نهادم خیس خورد

حوض و آبشخوار را گشتم ولی پیدا نشد

 

آدم بی پارتی چون گردکان بر گنبد است

گنبد دوّار را گشتم ولی پیدا نشد

 

یک رفیق از نوع ناباب آمد و دودی شدم

پاکت سیگار را گشتم ولی پیدا نشد

 

اِکس ترکاندم که تا راحت شوم، رفتم فضا

ثابت و سیّار را گشتم ولی پیدا نشد

 

گوشه ي عزلت گزیدم، زاهد و عارف شدم

سبحه و زنّار را گشتم ولی پیدا نشد

 

عهد کردم ریش خود را دور دارم از هرَس

قیصر و ستار را گشتم ولی پیدا نشد

 

راستی کی گفته که جوینده یابنده بوَد؟

من همه اشعار را گشتم ولی پیدا نشد

 

تو کجایی تا که من دورت بگردم "کار" خوب

دور کار و بار را گشتم ولی پیدا نشد

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 23:16  توسط علي طالبی زرنق  | 

مثل یوسف اسیر چاه شدم
گوشه ی مدرسه تباه شدم

راحت و دلنشین و محبوب است
چقَدَر پنج شنبه ها خوب است

وقت دیدار مادر و پدر  است
روز تفریح و گردش و سفر است

غیر بعضی مشاغل حساس
همه حتی مهندس و غواص(!)

دکتر و تاجر و وکیل و وزیر
کارمند و حسابدار و مدیر

آخر هفته ها که بی کارند
لحظات مُفرّحی دارند !

منتها فرق می کند عملاً
نوع تفریح هر کسی ،مثلاً

غالبا تاجری که معتبر است
هفته ای هفت روز در سفر است

وآن که دارای باغ تجریش  است
گر که پاریس و رُم نشد ،کیش است


وآن مهندس که خوشگل و شیک است
پاتوقش کافه های آنتیک است

آن مدیر عملگرا ،بی شک
آخر هفته می رود شمشک

وآن یکی حال می کند ناجور
با اسیران خاک واهل قبور

دیگری غرق در خماری ها
نجسی ها و زهر ماری ها

این یکی می رود نژند و عبوس
با زن و بچه جاده ی چالوس

آن یکی نیز با زن و زنبیل
می رود خانه ی فک و فامیل

ما بقی هم شرابشون آبه
آخر عشق و حال شون خوابه

اسم شون :کارمند دون پایه! 
عده ای بی خیال سرمایه

مثل یوسف اسیر چاه شدم
گوشه ی مدرسه تباه شدم!


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 20:13  توسط علي طالبی زرنق  | 
شعر طنز گل آقا برای گرانی ها: نشنیدیم چیزی ارزان شود!
از نو، همه اجناس به بازار گران شد
 گردید گران، آن چه که ده بار گران شد

سوء تفاهم نشود لطفا، بازار سکه و ارز در حال سقوط است و شاخص بورس در حال افزایش به شکل دندان شکن، این شعر برای 20 سال پیش است و شرح حال آن موقع به روایت گل آقا.

از نو، همه اجناس به بازار گران شد
گردید گران، آن چه که ده بار گران شد
کالای به دکان و توی حجره و پستو
هم جنس تلنبار به انبار گران شد

پوشاک گران گشت به مانند خوراکی
دارو ز برای من بیمار گران شد
نان گشته سبک وزن، که یک نوع گرانی است
بر گرده ما بار، به تکرار گران شد!
آن سبزی از شام بجا مانده که بوده است
در روز مرا قاتق ناهار گران شد
گر گوجه فرنگی است گران جای عجب نیست
چون مال فرنگ است به ناچار گران شد

هرگز نشنیدیم شود اندکی ارزان
هرچیز که هر روز به خروار گران شد
می‌گفت چنین با خر خود مرد دهاتی
ای خر، ز برای تو هم افسار گران شد
امسال مرو نیز ز دست ای کت و شلوار
یکسال بمان، چون کت و شلوار گران شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 19:25  توسط علي طالبی زرنق  | 
شاد بمان ای هنری رنجبر
ای شرف دودهٔ نوع بشر
ای زتو آباد جهان وجود
هیچ نبود ارکه وجودت نبود
دولت شاهان اثر گنج توست
راحت اعیان ثمر رنج توست
گر تو دو روزی ندهی تن به کار
یکسره نابود شود روزگار
باعث آبادی عالم توئی
رنجبرا، معنی آدم ـ توئی
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 19:17  توسط علي طالبی زرنق  | 

بارون نادون!

وقتی رسیدم از شدت بارون خیس بودم

برادرم گفت: "چرا یه چتر با خودت نمی بری" ؟

خواهرم گفت: "چرا منتظر نشدی تا بارون بند بیاد" ؟

بابا با عصبانیت گفت: فقط بعد از اینکه سرما خوردی می فهمی؟

اما مامانم همانطور که موهام رو خشک می کرد گفت:

بارون نادون...

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1391ساعت 14:24  توسط علي طالبی زرنق  | 

برترین ها: پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید. او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد.

همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد.

او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه ... همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند. او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است.

سپس مجددا دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت: دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام!

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1391ساعت 14:15  توسط علي طالبی زرنق  | 
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!

در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.

پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.

کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.

همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است...
+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1391ساعت 14:13  توسط علي طالبی زرنق  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1391ساعت 14:10  توسط علي طالبی زرنق  | 
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.....

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1391ساعت 14:8  توسط علي طالبی زرنق  | 
آغاز امامت حضرت ولی عصر (عج) بر منتظرانش فرخنده باد.

من به جان با دوست پیمان کرده ام 

  نشکنم تا جان بود پیمان دوست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت 22:11  توسط علي طالبی زرنق  |